تبليغاتX
مرگ آرزوها
مرگ آرزوها



منتظر

من منتظر يوسفم ميمونم تا شايد يه روزي دوباره بياد

بياد تا غبار غم رو از تو دلم پاك كنه

تا از تنهايي درم بياره

تا كمكم كنه

تا ......

كمكم داره يه سال ميشه، ....... منو باش پيش خودم ميگفتم من نميزارم كه ايجوري بمونه كه همه چي اينجوري خراب بشه كه ........ فكر مي كردم خيلي زود همه چيرو درست مي كنم زهي خيال باطل  حيف شد كه اينجوري شد...................... حيف شد.

فقط اين روزا بيشتر از هر وقت ديگه اي به بودنت نياز دارم ولي ...... ولي حيف كه نيستي، حيف......


ادامه مطلب

دوشنبه 25 آبان1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم


"احمد رضا احمدی"

یکشنبه 17 آبان1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

هنوز گرماي دستاي سردت يادمه،

اونايي كه تورو ازم گرفتن نمي دونستن كه اگه تو نباشي من ....... من ميميرم حالا كجان كه ببينن كه من .... كه تو .............

تو خودت كجايي؟ كجاييييييييييييييييييييييييييي

شنبه 16 آبان1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

چرا رفتي ؟

تو كه ميدونستي كه من طاقت دوريتو ندارم

نتونستم وقت گريه سر روشونه هات بذارم

چرا رفتي ؟ چرا رفتي ؟

دلم تنگ ديدنته داد ميزنه تو سينه

همش بهونه ميگيره ميخواد تورو ببينه

بي تو شبام پر از غصه پر از سكوت و ماتمه

دلم ميخواد يه روز بياي نگات كنم يه عالمه

بگم دوستت دارم ولي هر چي بگم بازم كمه

هر چي بگم بازم كمه

هر چي ...


ادامه مطلب

جمعه 8 آبان1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

دستور زبان عشق

دست عشق از دامن دل دور باد

مي توان آيا به دل دستور داد؟

مي توان آيا به دريا حكم كرد

كه دلت را يادي از ساحل مباد؟

موج را آيا مي توان فرمود: ايست!

باد را فرمود: بايد ايساد؟

آنكه دستور زبان عشق را

بي گزاره درنهاد ما نهاد

خوب مي دانست تيغ تيز را

در كف مستي نمي بايست داد

"قيصر امين پور"

جمعه 1 آبان1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

حيف ...

 

قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار

چه بی دووم بود قول ما جدا شدیم آخر کار

ديدي چه بي دووم بوديم هم من هم تو من فكر ميكردم كه تا اين دنيا هست هم من پيش تو هستم هم تو پيش من اما ....................................................

خسته شدم از اين نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه ............. به خدا خسته شدم

دردمی و درمونم تو این تقریبا" یه سال درد کشیدم و هیچ درمونی هم پیدا نکردم

عزیزتر از اونی که بخوام ازت دلگیر بشم ولی به خدا یه دنیا دلم گرفته

دلم گرفته از ...................... از خیلیا از خیلی کسا از ..................

 

خيلي دوستت داشتم خيلي هم دوستت دارم ولي ديگه ............................................

 

دريغ از محبت من كه در تو اثر نكرد ...

 

 

شنبه 25 مهر1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

شانزده مهر

سلام

چطورین خوبین

بعده تقریبا ۲۵ روز امروز آپ میکنم به خاطر یکی دیگه

امروز تولد بهترین منه از همین جا هم بهش میگم

تولدت مبارک

امیدوارم که همیشه سالم و سر زنده باشی

پنجشنبه 16 مهر1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

معارفه و تودیع

امروز مي نويسم شايد براي آخرين بار شايد هم نه

 اول ميخوام از يه واقعه بنويسم از حكايت عشق مولانا به شمس تبريز ميدونم كه خيلي هاتون اين واقعه رو خوندين و ميدونين شايد بعضيا ندونن واسه همين يه توضيح مختصر مي گم و رد ميشم مولانا جلال الدين محمد بلخي شاعر و عارف نامي ايران و بزرگ مرد متصوفه و اسلام بود كه در زمان خاصي از زندگيش مصاحبتي داشته با شمس تبريز گر چه اندك بود اما همين زمان اندك آتش عشقي در وجود مولانا نهاد كه تا مدت ها مولانا رو بي آرام و قرار داشت مولانا مستغرق در انوار شمس گشت، مدت مصاحبت شمس و مولانا  پانزده ماه بود كه بعد از اين مدت جدايي اندكي بين اين دو تن افتاد ولي اين جدايي هنوز فصل اين عشق و دوستي نبود بعد از اين جدايي اندك باز مولانا و شمس در مصاحبت هم بودند تا اينكه جدايي آخر اتفاق افتاد شمس از ديار مولانا رفت مولانا بسار به دنبال شمس گشت اما نتيجه اي نداشت و تا مدت ها از داغ اين عشق و جدايي رنج ها كشيد ... (شرح حال مولوي طولانيه و من هم به همين شرح مختصر اكتفا ميكنم چون مقصودي رو كه داشتم فكر كنم رسوندم)

حالا ميرسيم به خودم وقصه ي خودم

اسمم رضاست با اسم آرين وبلاگ مي نويسم و با امضاء سراج شعر و دلنوشته نزديك به شش ماهه كه با مرگ آرزوها وبلاگ نويسم رو شروع كردم، از بچگيم دوس داشتم كه به يه نفر بگم داداش يكي باشه كه داداشم باشه، سنگ صبورم باشه، كنارم باشه، همتون هم ميدونين كه تو وبلاگم از يه نفر مينويسم از يه نفري كه خيلي دوسش دارم اون يه نفر همون داداشيه كه عمري آرزوشو داشتم اسمش علی-ه و بعده اينكه 18 سال از عمرم گذشت يعني دو سال پيش باهاش آشنا شدم اومد شد دوستم، بعدش داداشم، بعدش نزديكترين كسم، بعدش كسي كه عاشقش شدم و بعد هم بلاي جونم اون يه نفر كسيه كه بهش داداش مي گفتم اونم منو داداش صدا ميزذ با هم بوديم روزامون خيلي خوب كنار هم سپري ميشد اما نشد كه ادامه پيدا كنه اين دوستي اين عشق اين علاقه يه چيزي مثل زلزله اومد و همه چيرو به هم زد همه چي از بين رفت و به باد فراموشي سپرده  فراموشي كه ميخواييم بهش تظاهر كنيم اما حتي اون رو هم نميتونيم ...

قصدم از نوشتن حکایت شمس و مولانا این نبود که تشبیه بکنم خودم و داداشمو به شخصیت های این حکایت فقط قصدم این بود که ذهنیتی رو به وجود بیارم که فکر کنم به وجود اومد و فهمیدین که چیه.

ديگه شايد مرگ آرزوها هيچوقت به روز نشه ديگه شايد هيچوقت آپ نكنم اين پست رو هم به اين خاطر گذاشتم چون خيلي هاتون پرسيده بودين كه اون يه نفر كيه، هر كي هم خواست سراغي ازم بگيره بياد به آدرس زير بچه ها يه وبلاگ باز كردن من هم يكي از

نويسنده هاشم

 http://man-to-ma2.blogfa.com/

خداحافظ

پنجشنبه 19 شهریور1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

بيايين همدیگه رو دعا كنيم

 

میگم بیایین همدیگه رو دعا کنیم،

بيايين همديگه رو دعا كنيم شايد تو اين ماه رحمت و مغفرت شايد تو اين ماهي كه سفره ي مهموني خدا پهن شده ما هم دست خالي نمونيم، ميگن ماه مهموني خداست خدا هم كه ارحم الراحمين بنده شو دست خالي نميذاره دير يا زود كمكش ميكنه پس بياين همديگه رو دعا كنيم كه زود كمكمون كنه بيايين دعا كنيم كه به آرزوهامون برسيم به مراد دلمون برسيم بيايين دعا كنيم ...

 


ادامه مطلب

چهارشنبه 11 شهریور1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

دوم شهريور

 

امروز روز تولد نوزده سالگيمه

نوزده سال پيش  حول و حوش ساعت نه شب جمعه دوم شهريور تو تبريز چشامو به اين دنيا باز كردم،

خيليا ازم خواستن كه بنويسم از خودم از اون يه نفر خودم هم دوست دارم بنويسم اما هنوز نه هنوز زمانش نرسيده، هنوز زوده..........

.

.

. 

بي خيال بابا، تولدم مبارك مگه نه ؟؟؟

 

دوشنبه 2 شهریور1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

بازگشت

سلامي چو بوي خوش آشنايي، سلامي تازه

دوباره برگشتم با کوله باری از عشق دیرین و غم غصه هاش اما با امیدی تازه برای قدم گذاردن در راهی تازه، و دوباره خواهم نوشت اما از زيبايي ها و خوبي ها و نيكي ها

(راستي اينم مينويسم واسه اون:

اگه به زور روزگار از زندگيت ميرم كنار

ميرم كه ثابت بكنم عاشقتم ديوونه وار

تو گريه هاي زار و زار سپردمت به روزگار

اين از خودم گذشتنو پاي خاطرخواهيم بذار)

میخوام عاشق باشم اما صامت، بي صدا البته اگه بتونم

از همتون هم ممنونم كه تنهام نميزارين، مرسي

از ساراي عزيز هم ممنوم كه خيلي كمكم كرده.

یکشنبه 25 مرداد1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

سلام

 

ببخشید که نبودم بیشتر از یه هفته شده

 

زود برمیگردم

 

منتظرم باشید...

جمعه 23 مرداد1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

...

سلام به همگی یه هفته ای میرم مسافرت برگشتنی به همتون سر میزنم،

شاید تا اون موقع از خودم آدم تازه ای بسازم شاید با تغییرات اساسی برگردم میخوام یه چیزی مثل خونه تکونی تو خودم تو درون خودم تو دل خودم بکنم و جاي بعضي چيزارو عوض كنم شاید یعنی شایسته است یعنی شایسته ی منه که بهتر از این زندگی کنم پس شاید که من تغییر کنم.

یه جا خوندم نوشته بود: زمان به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست، مهربانی قول ماندن نیست، و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست.

حیف حیف که تنها شدم

اینم واسه تو مینویسم و میرم تا بعد ...

SEVGI

hatirlanmaksa AKLIMDASIN

yanmaksa YUREGIMDESIN

aglamaksa GOZLERIMDESIN

dokunmaksa ELLERIMDESIN

bir tek yanimda DEYILSIN

ama daima KALBIMDESIN

KALBIMDESIN

KALBIMDE


ادامه مطلب

پنجشنبه 15 مرداد1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

...

نشد برم بغل بغل براش شقایق بچینم

نه اینکه من نخوام برم نذاشت گلارو ببینم

 


ادامه مطلب

یکشنبه 11 مرداد1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

یکی از دوستان تو کامنتها این مطلبو برام گذاشته بود که منم گذاشتمش اینجا چون قشنگ بود

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی


دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره

اما حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره


می رسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونه م

اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم ...

یکشنبه 4 مرداد1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

درد دل با اون يه نفر

سلام

حوصله ي قشنگ نوشتنو و زيبا نوشتنو نداشتم حرفاي دلمو نوشتم شد دل نوشتم

 


ادامه مطلب

یکشنبه 28 تیر1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

عاشق هم

ما عاشق هم بوديم حسي كه يه عادت نيست

از من كه گذشت اما اين رسم رفاقت نيست

 

اين كه منو از قلبت بي واهمه مي گيري

اين كه منو مي بازي دنبال كسي ميري

 

وقتي همه ي دنيا تنهايي و غربت بود

وقتي همه جا با تو احساس يه وحشت بود

 

كي با همه ي قلبش بغض شبتو وا كرد

كي حال تورو فهميد كي با تو مدارا كرد

 

باشه برو حرفي نيست من از همه دلگيرم

حالا كه دلت رفته دستاتو نميگيرم

 

ما هر دو براي هم هر ثانيه كم بوديم

كي جز تو نمي دونه ما عاشق هم بوديم

 

 ما عاشق هم بوديم

ما عاشق هم بوديم

 ما عاشق هم بوديم

 ما عاشق هم بوديم

 ما عاشق هم بوديم

...

 

 


دوستای گلم ببخشید که نتونستم بهتون خبر بدم...


شنبه 13 تیر1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

نيومدي

عاشق و مجنونت شدم نخونده مهمونت شدم كلي پريشونت شدم اما بازم نيومدي

قهوه فنجونت شدم شمع تو شمعدونت شدم خاك تو گلدونت شدم اما بازم نيومدي

برف زمستونت شدم رسوا و حيرونت شدم چك چك ناودونت شدم اما بازم نيومدي

آفتاب و بارونت شدم اشكاي غلتونت شدم عطر گلابدونت شدم اما بازم نيومدي

ماه تو ايوونت شدم خراب و ويرونت شدم گل گلستونت شدم اما بازم نيومدي

سه ماه تابستونت شدم الوند و كارونت شدم دشتاي ايرونت شدم اما بازم نيومدي

...

 


ادامه مطلب

سه شنبه 9 تیر1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

دلم تنگ است ...

به ديدارم بيا هر شب

 

   در اين تنهايي تنها و تاريک خدا مانند

 

      دلم تنگ است

 

         بيا اي روشن اي روشن تر از لبخند

 

            شبم را روز کن در زير سرپوش سياهي ها

 

                دلم تنگ است

 

                   دلم تنگ است

 

                      دلم تنگ است

 

                                            ...

 

دوشنبه 1 تیر1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

همه نگاه آخرت تو لحظه ی خدافظی

گریه ی بی وقفه ی من تو اون روزای کاغذی

 

قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار

چه بی دووم بود قول ما جدا شدیم آخر کار

 

تو حسرت نبودنت من با خیالت هم خوشم

با رفتنم از این دیار آرزوهامو می کشم

 

کولبارم پره حسرت تو دلم یه دنیا درده

مثل آواره ای تنها تو خیابونی که سرده

 

تا خیالت به سرم میزنه گریم میگیره

آروم آروم دل تنگم داره بی تو می میره

 

گل مغرور قشنگم من فراموشت نکردم

بی تو اینجارو نمی خوام میرم و برنمی گردم

 

 

 

چهارشنبه 27 خرداد1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

... بهش بگين

بهش بگين همين روزا توي دلم ميكشمش

خدا نياره اون روزو بيفته چشمام تو چشش

...


ادامه مطلب

سه شنبه 19 خرداد1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

بهش بگين

بهش بگين بي خبرم بپرسين عشقمون چي شد

چشم سياش طرز نگاش حجب و حياش مال كي شد

...


ادامه مطلب

یکشنبه 17 خرداد1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

بدون شرح


ادامه مطلب

سه شنبه 12 خرداد1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

فردا

خدا وصيت منو گوش بده ناممو بخون

شايد ديگه من نباشم مواظب عشقم بمون

ميسپرمش بهت ميرم تموم تار و پودمو

يه وقت نياد برنجونيش كسل كني وجودمو

خدا يه وقت كسي نياد بدزده قلب ساده شو

كسي نياد  تو زندگيش بشينه زير سايه شو

بهش بگه دوسش داره خيلي بده زمونه مون

خدا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون

 ...

خدا شايد اين عشقي كه من ميگمو تو نشناسي

نزديكترين كسم اونه خيلي دوسش دارم بسي

يادم نره بهت بگم عزيزترين من اونه

خودم مهم نيست اما اون نذاري تنها بمونه

بميرم واسه خودش گريه چقدر بهش مياد

وقتي كه هرسش ميگيره ميگه از من بدش مياد

اما وقتي آروم ميشه ميبينه من بغضم گرفت

همين ديوونه بازياش از اول چشممو گرفت

...

جمعه 1 خرداد1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

تو

در تمام لحظات تنهایی ام که گویی پایان نخواهد یافت

تنها به تو می اندیشم

به تو که احساس مرا نادیده نخواهی گرفت و مرا قبل از آنکه در مرداب اندوه غرق شوم نجات خواهی داد، عشق مرا خواهی ستود و در باغ کوچک قلبم ؛ گل امید خواهی کاشت.

تنها چیزی که برایم ارزشمند است تو هستی،



تویی که نمی توانم حتی درخیالم به بی تو بودن حتی برای یک لحظه ی کوتاه فکر کنم،

نمی دانم تا کی باید صبر کنم اما دوباره صبر می کنم چون عادت کرده ام یاد بگیرم غیر از صبر کردن و تسلی یافتن با خاطرات زیبایت چاره ای ندارم،

نبودنت قلبم را سخت می فشارد

اما به امید آمدنت تا لحظه ی مرگ می مانم

یا تو خواهی آمد یا در آغوش مرگ تا ابد خواهم خوابید.

شنبه 26 اردیبهشت1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

بازگشت

دور از نشاط هستي و غوغاي زندگي

دل، با سكوت و خلوت غم، خو گرفته بود

آمد، سكوت سرد و گرانبار را شكست

آمد، فضاي خلوت اندوه را ربود

 

آمد، به اين اميد، كه در گور سرد دل

شايد ز عشق رفته بيابد نشانه اي

او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتياق

من بودم و سكوت و غم جاودانه اي

 

آمد، مگر كه باز در اين ظلمت ملال

روشن كند به نور محبت چراغ من

باشد، كه من دوباره بگيرم سراغ شعر

زان پيش تر، كه مرگ بگيرد سراغ من

...

"فريدون مشيري"

شنبه 19 اردیبهشت1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

دروغ(براي اون يه نفر)

هميشه سعي كردم كه برات بهترين باشم

شايد تونستم و شايدم نتونستم ولي دوستت داشتم و دارم

هميشه سعي مي كردم خوشحالت كنم هر جوري كه مي شد

مي خواستم اوني باشم كه تو دوست داري

مي خواستم كه بهترين باشم برات

...

 

... 


ادامه مطلب

پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

عشق

عشق شوق مرگ فاخته اي ست براي رسيدن به دلباخته اش

التماس درختي ست به آب جوي

عشق لذت نهان است

انشاء تن و روان است

زبان چشم است

ديوانگي عقل است

رسوايي قلب است

تن به تن جنگ است

آماده گوش به زنگ است

هزار رنگ است

خيلي زرنگ است

عشق جرأت و ديوانگي ست

جنگ سرد است

و دگر هيچ ...

 


ادامه مطلب

دوشنبه 14 اردیبهشت1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

چرا رفتي

 

نپرسيدم چرا رفتي؟   فقط گفتم بري كي بر ميگردي؟

ولي رفتي و ديگه برنگشتي

نترسيدم تو تنهايي فقط  ترسيدم از اين كه نيايي

ديگه شد باورم كه بي وفايي

 

 

 

بگو تنهام گذاشتي چرا؟

بگو دوستم نداشتي چرا؟

دلم رو شكستي بي صدا

بگو دوستم نداشتي چرا؟

دوستت دارم به خدا

 ...


ادامه مطلب

پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |

صبر سنگ

روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید     

روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم
                                                        
آن من دیوانه ی عاصی
در درونم های هو می کرد
مشت بر دیوار ها می کوفت
روزنی را جست وجو میکرد

در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی

می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم، نمی دانی

روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم

بگذرم از سر پیمان
می کشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم

"فروغ فرخزاد"


دوشنبه 31 فروردین1388 توسط يكي كه اسمشو آرين گذاشته بود |



درسته همه چی فرق کرده ولی بازم با این همه
این وبلاگو تقدیم به کسی میکنم که تموم زندگیم شد ولی افسوس که ...

"چو ماه از كام ظلمت ها دميدي
جهاني عشق در من آفريدي
دريغا، با غروب نا بهنگام
مرا در كام ظلمت ها كشيدي"

واسش مینویسم تا یادش نره چقدر دوسش داشتم و هیچوقت فراموشش نمیکنم هیچوقت ...

و "حكايت جالبي است كه فراموش شدگان هيچ گاه فراموش كنندگان را فراموش نمي كنند".

ariyan_a2009@yahoo.com

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
PaREpOre -SmS
پاره پوره
مهاجر تنها
معشوقه
سارا
مناجات نامه خواجه افشوالله
عشق تولدي ديگر
تنهاترين
بازنده عشق
تنهايي بهتر از گدايي عشق
آواز قو
مرگ عشق
بهار اشعار
دنیای آرام وتنها
كلبه دختري كه ديگه تنها نيست
حس شيشه
نادان
سکوت
زیباترین شعرهای عاشقانه
سايه لبخند
سقوط آزاد
باغچه کوچیک ما/فدک
حکایت دل
یادداشت های یک دانشجوی پزشکی
رهگذر تنها
عشق پاک من
دختر پاییز
باران عشق
فقط عکس
رسم روزگار
سنگینتر از سکوت(الهه ونوس)
ساده بگویم:برگرد
she will never be like me
قالب وبلاگ

RSS 2.0

دوستت دارم خيلي زياد

خدمات وبلاگ نویسان جوان

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس